امان از این نرسیدن لاکردار!
معلوم بر شماست
یک دست بی صداست
من
دست من
کمک ز شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو
وگر
فریاد من رساست
من از برای راهِ خلاص خود و شما
فریاد می زنم
فریاد می زنم...
خوشا رها کردن و رفتن
خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی!
آه این پرنده
در این قفس تنگ نمی خواند....
شاملو

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگان
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگی ات را، چشم کوچک من بسنده نیست
مور، چه می داند که بر دیواره اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام
تو، آن بلندترین هرمی
که فرعون تخیل می توند ساخت
و من،آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
چگونه این چنین که بلند بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچگکان یتیم
و در بازار تنگ کوفه....؟
الله اکبر
فتبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکو ترین آفریدگانی.
پرونده زهرای دوم، هنوز بازنشده مختومه اعلام شد

سناریوی فیلم "قتل دکتر زهرا"
صحنه اول: همدان - پارک - نمای بیرونی
فیلم با صحنه دستگیری دکتر زهرا در پارک همدان شروع می شود. دکتر زهرا و حمید قدم زنان در پارک در حال گفتگو هستند ناگهان اکیپ بسیج سر می رسد.
-خودشه! بگیرینش! روش رو کم کنین!
بسیجی ها علیرغم مخالفت و مقاومت دکتر زهرا و حمید، هر دویشان را داخل ماشین گشت انداخته و حرکت می کنند.
تیتراژ فیلم
صحنه دوم: دو دختر در دفتر روزنامه مشغول گفتگو هستند.
دختر اول مف مف کنان: بهتره اسم فامیلش قید نشه چون برای من بد می شه. بنویس "بنی عامری"
دختر دوم: در مورد تجاوز چیکار کنیم؟
دختر اول: اصلن حرفش رو هم نزن! ما توی فامیل آبرو داریم. بنویس دختر سالم بوده.
دختر دوم: خودت می دونی که اگه ذکر نکنیم یعنی این که تبرئه دیگه!
صدای مف مف دختر اول
صحنه سوم: تصاویر افراد خانواده زهرا

برادر زهرا: وقتی زهرا به من زنگ زد فکر نمی کردم بعدش دیگه نبینمش!
پدر زهرا: به من گفتند شما صبر کنین حالا نمی شه!
مادر زهرا: وقتی باباش گفته الحمدالله دخترت سالمه، هیچ به این فکر نکردم که دخترم مرده.
صحنه چهارم: دفتر روزنامه - نمای داخلی
دختر روزنامه نگار مف مف کنان: هر کاری می تونید بکنید چون این دختر فامیل منه، ولی یادتون باشه که ما هم آبرو داریم.
دختر روزنامه نگار دوم: به دخترای روزنامه نگار و وبلاگ نویس می گم خبرش رو درج کنن.
دختر اول مف مف کنان: آره من آبرو دارم، یادتون نره ها! بنویسین "بنی عامری" که آبروی من نره!
صحنه پنجم: جوسازی. نمایی از کامپیوتر روشن
صدای یک دختر وبلاگ نویس: دختر دانشجویی که در پارک دستگیر شده بود به خاطر حفظ آبرویش خود را کشت.
صدای یک دختر وبلاگ نویس دیگر: والله من هم اگر جای اون بودم همین کار رو می کردم.
صدای یک دختر وبلاگ نویس دیگر: متأسفانه در جامعه ی ما، شرایط یک طوریه که دختر در این جور موارد چاره ای جز خودکشی نداره!
صحنه ششم: تصاویری از عکس تظاهرات و تحصن در دانشگاه همدان
صدای دختر روزنامه نگار مف مف کنان: یادتون نره که منم بایست سرم رو بالا بگیرم و توی این مملکت زندگی کنم پس اصلن حرفی از تجاوز نزنین. اسمش حتمن بنویسین "بنی عامری" آخه ما تو این مملکت آبرو داریم. به همه بگین ما گواهی پزشک قانونی رو دیدیم و دختر بوده و سالم بوده. ولی خبرش رو درج کنین. چون توی دانشگاه همدان اعتصاب شده و اعتراض کردند و نمی شه خبرش رو مخفی نگه داشت. یکی بیاد کمک تا با هم یه گزارش بنویسیم.
صدای مف مف دختر روزنامه نگار
نمایش یک صندلی پا کوتاه
صدای پدر زهرا: یعنی بچه ی من رفته روی این صندلی تا خودش رو بکشه؟
نمایش یک تکه پارچه مفنگی از یک پرچم
صدای پدر زهرا: یعنی دختر من با هشتاد کیلو وزن خودش رو با این تکه پارچه دار زد؟
نمایش یک دستگاه تلفن
صدای برادر زهرا: مخابرات نوار مکالمه مان را هنوز نداده ... زهرا شب به من زنگ زد قاعدتن بایست نوار مکالمه را داشته باشند ولی به ما جواب نمی دهند
نمایش کارت نظام پزشکی زهرا
صدای مادر زهرا: وقتی به من می گویند بچه ات سالمه من به سلامتی و جون بچه ام فکر می کنم. دخترم رو بیخودی روز عید گرفتن فرداش جنازه اش رو به ما تحویل دادن. تازه می گن الحمدالله دخترت سالمه!
نمایش یک در بسته
صدای حمید: آقا چرا نمی فهمی؟ راحتم بذار. اخراج شدم. تهدید شدم. من در این مورد حرف نمی زنم.
صدای یک بسیجی: این یه زن خراب بود، برید پی کارتون، برید دیگه، واسه چی تحصن کردین؟
صحنه هفتم: وکیل - داخلی

شیرین خانم: من داوطلبانه وکالت این پرونده را به عهده می گیرم. این در تخصص منه. اینقدر لفتش بدم که همه چارشاخ بمونن. اول از همه این دختره وکیلش رو جواب کنین. دوم این که بایست پرونده رو بیاریم تهران. اینجوری قاتلا فرصت کافی دارند تا تمام مدارک و شواهد رو از بین ببرند. توی تهران به این شلوغی کی به کیه ولی توی همدان شهر کوچیکه و مردم به کار هم کار دارند و شهر شلوغ می شه. سوم این که اینقدر لفتش بدم که دیگه کسی نفهمه کی به کیه تا... تا آبها از آسیاب بیفته بعد با موفقیت کامل براش حق دیه می گیرم و قائله رو می خوابونم. فقط این دختره وکیلش رو جواب کنین چون هیچ میل ندارم موی دماغم بشه. من همیشه با اون بالاها به توافق می رسم و مثل این وکلای جنغله نیستم که در جستجوی دفاع و قصاص و غیره اند، ما واقعگرایی اسلامی داریم.

صحنه هشتم:
صدای آقای مهاجری در حال ماهیگیری در دریاچه ای در انگلستان: برایشان نوشتم که این دختر فرزند حزب الله است و مثل آن یکی نیست که پاسپورت کانادایی داشت. پس لطفا هر کاری از دستتان برمی آید انجام بدهید.
صحنه نهم:

صدا و عکس زیبا از پاسپورت کانادایی اش: آقای مهاجری مگه برای من که پاسپورت کانادایی داشتم چیکار کردین و چه گلی به سرم زدین که حالا برای این یکی زهرا نکردین؟
ببین ما هر دومون دستگیر شدیم، هر دومون زیر شکنجه و تجاوز در حین بازجویی کشته شدیم. مگه من چه امتیازی داشتم که حالا دارین سرم منت می ذارین؟
مهستی شاهرخی
جوانمرد بر بالای تپه ای به سجده نشسته بود.آفتاب را و غروبش را تسبیح می کرد.
مسافری به او رسید. از دورها آمده بود. جوانمرد را که دید، سفره دلش را گشود و از غریبی گفت و از غربت نالید. که عجب دردی است، این درد بیگانگی و عجب سخت است، تحمل بی سرزمینی.
جوانمرد لبخندی زد و گفت: برو ای مرد و شادمان باش، که این غربت که تو داری و این غریبی که می کشی، هنوز آسان است پیش آن غربتی که ما داریم.
زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد، غریب آن باشد که دلش در تن غریب است.
و ما اینچنین ایم؛
با دلی غریبه در تن خویش!
عرفان نظر آهاری

دست مزن، چشم، ببستم دو دست
راه مرو، چشم، دو پايم شكست
حرف مزن، قطع نمودم سخن
نطق مكن، چشم ببستم دهن
هيچ نفهم، اين سخن عنوان مكن
خواهش بيفهمي انسان مكن
لال شوم، كور شوم، كر شوم
ليك محال است كه من خر شوم
چند روي همچو خران زير بار
سر ز فضاي بشريت بر آر
نسيم شمال
....آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب- این کتیبه مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند-
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده انسانی را
به ورطه زوال کشانده است
شاید که روح را
به انزوای یک جزیره نامسکون
تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان که صبورانه
بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
آن بادپا سوارانند؟؟
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاک بلند اندیش؟؟....
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد؟...
فروغ-دیدار در شب
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
)این وطن هرگز برای من وطن نبود(
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویشداشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
)این وطن هرگز برای من وطن نبود(
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
)در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی(
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردهگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بندهی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.
آزادگان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامیخواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!

